ارزش حقیقی کجاست؟
گاهی این پرسش، بیدعوت و خوشایند چون بوی خاکِ تازه پس از باران، در ذهنم مینشیند؛ اما پاسخی برایش نمییابم.
ما آدمیان قرنهاست در پی طلا و ثروت میدویم. شمشها را در خزانهها پنهان میکنیم، به معدنهای تاریک پای مینهیم و تا ژرفترین اقیانوسها برای یافتن کمیابترینهای جهان پیش میرویم. در این میان، چه غریب است که از آنچه زیر پایمان گسترده است، غافل ماندهایم: خاک. همین خاک به ظاهر کمبها که در بازاری به فروش نمیرود، اما راز همه رویشها و زندگی در آغوش اوست.
خاک را قیمتی نیست… اما مگر میشود بستر رستن هر دانه گندم، هر شکوفه سبز و هر میوه شیرین، بیارزش باشد؟ همین خاک است که نان را به سفره میآورد و عطر زندگی را با باران در دشت و شهر میپراکند. عجیب نیست که طلا را گرامی میداریم، اما خاک را بیپروا پایمال میکنیم؟ فراموش کردهایم که خاک، فروتنترین و یکرنگترین عنصر هستی است؛ جانی که به گیاه میبخشد و اسرار آفرینش را بیسروصدا به دوش میکشد.
نفت را هم به هزار زحمت از زمین بیرون میکشیم و میسوزانیم. از گرانبهاییش سخن میگوییم، اما این ارزش تا کی پایدار خواهد ماند؟ روزی خواهد رسید که آخرین قطرهاش را با آخرین نفسهایمان معامله کنیم. آنگاه که آب فروبنشیند، خاک فرسوده و تهی شود و آسمان باران را به فراموشی بسپارد، تازه درخواهیم یافت که آنچه «ارزان» میپنداشتیم، بیبدیلترین داراییمان بود.
حقیقتی بیآرایه وجود دارد: ما در طبیعت خدا قدم میزنیم؛ گاهی چون غریبهای از کنارش میگذریم و گاهی چنان در آن غرق میشویم که وجود از یاد میرود. اما چرا حضور او را در برگ سبز، خاک نمناک و آواز باران نمیبینیم؟ چرا به جای شکرگزاری در مزرعه و باغ، تنها دور خود میچرخیم و در جستجوی سکههایی هستیم که نماد ثروتند، نه زندگی؟
بیندیشید: اگر زمین از طلای ناب بود، آیا طلا باز هم ارزشی داشت؟ اما همین خاک ساده، به پاس زندگیبخشی و جانی که میبخشد، مقدس و گرانقدر است. ما بیطلا میتوانیم زیست، اما بیخاک، بیآب و هوایی که روح خدا در آن جاری است، حتی یک روز نیز تاب نخواهیم آورد. پس چرا در پی چیزهایی میدویم که تنها میدرخشند، اما هرگز زندگی نمیبخشند؟
ارزش واقعی هرگز تنها در بازار تعریف نمیشود؛ ارزش حقیقی در سکوت مزرعه، در بوی گندمزاری که در باد تاب میخورد، در عطر خاک تازه و در نگاه بیپایان کودکانی است که در باغ جهان میخندند. ارزش راستین در سادهترین و جانناشدنیترین موهبتهای زندگی نهفته است؛ چیزهایی که اگر از کف بروند، بازگشتی ندارند.
بیایید امروز، نه از فراز برجهای بلند، که با نگاهی فروتن، به زمین بنگریم و از خود بپرسیم: چه چیزی راستین و باارزش است؟
شاید پاسخ، از همیشه به ما نزدیکتر باشد: هر آنچه که جان میبخشد و یادآور حضور هستیبخش اوست، بیکران ارزشمند است.
پس:
خاک ارجمندمان را دوست بداریم، که آیینهی زمینی اوست.
آب را پاس بداریم، که نشان مهربانی و رحمت اوست.
نور خورشید را گرامی بداریم، که چشمهی روشنایی اوست.
و از یکدیگر مراقبت کنیم؛ که هر نفسمان تجلی حضور اوست و زمین، تنها خانهی مشترکمان در این سفر بازگشت.
ثروت راستین، در داشتن نیست؛ در شکرگزاری و نگاهداری مهر است.
این نوشته، پیشکشی است به زمین، زندگی، آینده و آفریدگار هستی.

دیدگاهتان را بنویسید